ارتباط با ما مصاحبه‌هاي دبيركل آرشيو بيانيه‌ها آرشيو اخبار صفحه اول
 
 

سوگواره مهران قاسمی
نوروز- محمد جواد روح: درگذشت ناگهانی و ناباورانه «سید مهران قاسمی» روزنامه‌نگار توانمند و دبیر سرویس بین‌الملل روزنامه «اعتماد ملی» چند روزی است جامعه مطبوعات ایران را دچار بهت كرده و اینك «اندیشه به مرگ» و البته «یاد مهران» بر فضای مطبوعاتی –به‌ویژه در جمع دوستان و همكارانش در نشریات اصلاح‌طلب- سایه افكنده است. روز پنج‌شنبه پس از ختم به یادماندنی و باشكوه مهران –كه جسم او را از جمع ما برد- از «هادی حیدری» عزیز خواستم، به یاد مهران لوگویی برای «نوروز» طراحی كند تا منتخبی از مطالبی را كه این روزها در روزنامه‌ها (به‌ویژه روزنامه «اعتماد ملی») و سایت‌ها به یاد او نوشته شده، در سایت گردهم آوریم. هادی هم بسرعت این طراحی را انجام داد كه از او ممنونم. بار دیگر، فقدان مهران را به همه روزنامه‌نگاران، همكاران و دوستانش تسلیت می‌گوییم و به‌ویژه برای همسر مهربان و صبورش «سارا معصومی» در این آزمون دشوار زندگی، آرزوی پیروزی داریم.

(1)
نوشته‌ای از سید مهران قاسمی در سی‌امین سالروز زندگی‌: چشمانم را دیگر نمی‌بندم

سه دهه پیش، بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود كه پدرم می‌گوید مدتی بعد از نامگذاری من و انتخاب نام <مهران> مردد شده بود كه شاید بهتر بود نام سیدمهدی را برایم برمی‌گزید. ‌ از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار كار ناكرده دارم و هزار افسوس برای آنچه كه بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آنچه كه گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندكی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس كه در گذر بی‌رحم زمانه باید به بازی برد و باخت تن بدهی و یا همه چیز را به دست آوری و یا از دست رفته ببینی. ‌ صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است كه نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را و تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام كه چه بسیار افراد و چیزها كه شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف كردن نداشته‌اند. حالا‌ دیگر حس می‌كنم وقتی برای تلف كردن ندارم. شاید هم روزی آنقدر جسور شوم كه بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ كسی هستم كه امروز به عنوان همسر در كنار دارم و جالب اینجاست كه من و سارا، زاده یك روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه. ‌

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌كنم و با این اطمینان كه باز هم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست، فرصتی برای چشم بستن نیست!
19 فروردین 1386

(2)
برای تو ؛ پروانه شو ...

نخستین برف زمستانی می‌بارد
و من در ذهنم دوشادوش تو برف بازی می‌كنم

نخستین برف زمستانی می‌بارد
و من نخستین بار بی‌تو زیر باران زیبای رحمتش قدم می‌زنم

نخستین برف زمستانی می‌بارد ‌
و من در خیالم تو را می‌بینم كه گوله برفی كوچك به سویم پرتاب می‌كنی.
پی‌نوشت (1): از این زمستان بیزارم چرا كه تو در هیچ كجای خیابان‌های پربرفش دوشادوش من قدم نمی‌زنی.
پی‌نوشت (2): این روزها روزنامه بیش از پیش ‌خسته‌ام می‌كند. از این مكان بی‌تو خسته‌ام.

سارا معصومی، همسر سید مهران قاسمی یك هفته قبل از وداع با مهران

(3)
مرثیه‌ام برای تو گریه می‌كند - علی دهقان

چه سعادتی است/ وقتی كه برف می‌بارد
دانستن این كه/ ‌ تن پرنده‌ها گرم است

... و چقدر سخت است برای تو نوشتن. بدون تعارف گلوله‌ای شده‌ای و گلو را سخت آزار می‌دهی. بیم دارم تا برایت گریه كنم. ترسم از آن است كه بپذیرم مرگ، تو را با خود برده است به ثانیه‌های دور، به نمی‌دانم كجایی كه قرار است دیگر تو را نبینم. عادت چهره‌ات در نگاهم 6 یا 7 و یا شاید 8 ساله بود. پس تو را به خدا امروز، دیروز و فردا را كوتاه بیا و هی ادای مردن را روی سر ما آوار نكن. شاید می‌خواهی دوباره حال و هوای ما را بارانی كنی. مثل آن شب زلزله بم كه تنها با تك پیراهنی میهمان كویر شده بودی و تا صبح به من می‌گفتی كه لختی گریه كن. هوای رطوبت تپش قلب را سبز می‌كند. چه شب‌های تلخی بود آن سرمای مرگ زده بم. گونه‌هایت یخی شده بود. صدایت بغض را می‌رقصاند و مدام می‌گفتی كه‌ ای كاش من زاده بم بودم و حالا‌ مرگم بوی خرما می‌داد و حالا‌ مرگت سرمای زمستان را پر از خرما كرده است. انگاری همین كنار گوش ما، یا شاید در همسایگی خانه كوچكت، جنوبی‌ها لنج‌های خود را به ساحل رود سپرده‌اند و پایكوبان خرماپزان را در میان همهمه برف هوا كرده‌اند.

ای كاش اینجا بودی و می‌دیدی. من برای تو مرثیه نوشته‌ام و در لا‌به لا‌ی حروف و كلمات، جای خالیت را سخت گریسته‌ام. این را ساده می‌گویم. نبودنت را تنها با رطوبت چشم می‌توان لحظه به لحظه سپری كرد. اما اگر بودی حتما می‌گفتی: <الهی بمیری> كه كاش مرده بودم و حالا‌ باز در كنار تو از عدالت می‌گفتیم و برای آزادی دلی‌تنگ می‌كردیم و برای فقر قصه می‌خوردیم و فكرهای هیجانی خود را به جنگ با سرمایه سالا‌ری می‌فرستادیم و برای جای خالی انسان شمع روشن می‌كردیم و تو هی دوباره چشمانت خیس می‌شدند كه همین حالا‌ و در پای سفره‌ای پر از ساندویچ‌های عدالت، كودكان زیادی در این شهر گرسنه سر به بالین فرو كرده‌اند. بیا و كوتاه بیا كه امروز وقت مردن نیست. می‌دانی پسر! دو روزی می‌شود كه همه را در بهت غرق كرده‌ای. حتی اگر باز سودای مزاح فكرت را به گیره وصله كرده است، باور كن كه زمان خوبی را برای این شوخ‌طبعی انتخاب نكرده‌ای. آسمان پر از برف شده است و تو باید آدم‌برفی بسازی. آدمكی سفید كه چشمانش، بینی و دهانش را میوه‌های درختی پر كرده است. فكر كنم این سودای تو بود؛ روزگاری كه عاشق شده بودی و خود را به بهانه من و آرش به وقایع اتفاقیه می‌رساندی اما روبه‌روی سارا آنقدر معصومانه لب به لپ فرو می‌كردی كه خودت نیز از این همه سادگی اجباری لبخند می‌زدی. وقایع میهمان تابستان 83 بود. روزی از تو پرسیدم كه دوست داری همین اكنون و همین لحظه‌های جاری را چگونه پیر كنی و تو گفتی می‌خواهم آدم برفی بسازم! وقایع میهمان تابستان 83 بود و تو عاشق بودی و می‌خواستی در گرمای داغ آن روزگار آدم برفی بسازی. شاید حق با تو بود كه عاشق بودی و به بهانه من و آرش به روزنامه می‌آمدی اما روبه‌روی سادگی سارا، ساده لب به لپ فرو می‌بردی و در دلت حال و هوای عاشقیت را مزمزه می‌كردی. برای همین می‌گویم حالا‌ چه وقت مردن بود. بیرون را نگاه كن. برف، سپیدی خود را پهن كرده است و سارا در مقابل پنجره اسیر لحظه‌های بی‌تو شده است. دیوانه نباش. تو را سودای هجرت محو كرده است در آسمانی كه این روزها همه وجودش ابری شده است، اما باید پایین بیایی. كمی پایین‌تر از آن بالا‌ كه بالا‌نشین شده‌ای. با همان گونه‌های درشت و انگشتانی كه ذهن زیبای تو را انشا می‌كردند. نمی‌خواهی آدمكی برفی بسازی؟ ‌ می‌دانم هنوز هم عاشقی و هنوز هم برای سارا، همسرت دردانه می‌بافی از كلماتی كه باید سنگینی عشقت را به دوش بكشند. خودت این را به من گفتی. در آخرین روزی كه میهمان روزنامه بودی و هنوز صدای تیك و تاك عصایت روی پله‌های روزنامه در گوشم نجوا می‌كند و مثل هوهوی باد در تحریریه چرخ می‌زند. حالا‌ بیا و كمی شادی كن. من برای تو مرثیه می‌نویسم تا شاید باور كنم آواز مردن را در بوق كرده‌ای. نمی‌دانستم كه زیاد كج قولی می‌كنی و راه نرفته را و راه رویاهایمان را در پس یك مردن ناگهانی بر زمین می‌زنی. می‌خواستیم آفریقا را گل بكاریم. تو می‌گفتی حالا‌ كه باغچه خانه‌مان خشك شده است باید عدالت را در آفریقا گلكاری كنیم و بعد با صدای بلند می‌خندیدی و صدای بلند خنده‌ات به دیوار روزنامه میخ شده است تا فراموش نكنیم كه روزگاری تو آنجا می‌نشستی و صدای حضورت، حضور همه را سبز می‌كرد.

می‌گویند تو مرده‌ای اما ساده بگویم كه من این مزاح را باور نمی‌كنم، چون روحت در وجودم جاودانه شده است و همین حالا‌ می‌شنوم كه آواز می‌خواند و می‌خندد و گریه می‌كند و عاشق می‌شود و به دنبال آزادی راهی می‌شود و برای عدالت شمع روشن می‌كند و گاهی اوقات می‌رقصد و تشنه می‌شود و آب می‌خورد و باران می‌شود و پایش می‌شكند و قلبش ایست می‌كند و باز دوباره پر از بوی اقاقی زندگی می‌شود و برای همین كلا‌ه از سر می‌گیرم و می‌گویم: سلا‌م مهران جان! تو در قاب پنجره ایستاده‌ای و عكس آسمان در چشمانت است. گرمای پرواز زمستانی‌ات را دوست دارم.

(4)
وداع ناباورانه - محمد جواد روح

می‌بینیم و باور نمی‌كنیم. می‌بینیم و باور نمی‌كنیم. خوابیده. در آن اتاقی كه درش را بسته‌اند. می‌روند و می‌آیند و می‌گریند. می‌بینیم و باور نمی‌كنیم. می‌بینیم و باور نمی‌كنیم. می‌بینیم و آغوش باز می‌كنیم. می‌بینیم و می‌گرییم. می‌بینیم كه مهران دیگر نیست. باور نمی‌كنیم كه مهران نیست. خبرنگاریم؟ پس چرا خهبر را باور نمی‌كنیم؟ چرا آنچه می‌بینیم، باور نمی‌كنیم. مهران! تو باور می‌كنی؟ خیر اما مثل همیشه است. سرد و خشن و بی‌روح. گویی كلمات حس ندارند. حتی وقتی در قالب SMS یا تماس تلفنی پتك می‌شوند و در سرت می‌كوبند كه «مهران قاسمی تمام كرد». خبر سرد است؛ سرد. حتی سردتر از خاكی كه در برش گرفت. خاكی كه او را می‌برد و ما این را هم دیدیم و باور نكردیم.

(5)
بازی فاجعه - علی‌اصغر سیدآبادی

همیشه لبخندی بر گوشه لبش بود، جوری كه خیال می‌كردی هیچ چیز را جدی نمی‌گیرد و همه چیز بازی است، نه كه كسی را به بازی بگیرد، انگار كه همه دنیا بازی است و هیچ چیزی ارزشش را ندارد كه آن قدر جدی‌اش بگیری. شاید هم همه چیز برایش جدی بود و آن قدر جدی بود كه می‌دانست، هر چیزی را نباید آن قدر جدی گرفت كه دل كسی به خاطرش بیازارد و ندیده بودم عصبانی شده باشد، جز یكی دو باری كه بازتاب همان هم آمیخته به شوخی بود.

یك ماه بیش‌تر بود فكر كنم كه جلو روزنامه تصادف كرده بود و افتاده بود روی تخت بیمارستان. در بیمارستان هم آن لبخند بر گوشه لبش بود و دلش می‌خواست سیگاری هم كنار آن لبخند بنشیند كه نمی‌شد. از مرگ می‌گفت كه پس از تصادف حسش كرده بود، خودش می‌گفت برای لحظه‌ای. می‌گفت برای لحظه‌ای همه را می‌دیدم انگار از بیرون، همه كسانی را كه بالا‌ی سرم آمده بودند تا مرا به بیمارستان برسانند. انگار كه یك بار به قدر لحظه‌ای تمرین مرگ كرده باشد. یكی به شوخی گفت: مهران متحول شده است. باز همان لبخند بود و همان شوخ‌طبعی، اما انگار این بار آراسته به آن بازی انگاری همیشگی نبود كه در پاسخ، حسش را تكرار كرد و <حس عجیبی> را هم بر آن افزود. ‌

حالا‌ هنوز آن لبخند بر گوشه لبش نشسته است و جوری نگاه می‌كند كه انگار همه چیز بازی است. انگار آن لبخند و آن حس از او جدا شده است و پیش ما مانده است؛ لبخند و حسی منتزع كه قاطی گریه‌های ماست؛ انگار كه بگوید هیچ چیز جدی نیست، حتی مرگ كه این قدر بی‌رحم است و این قدر بی‌انصاف كه گاهی بی‌وقت سر و كله‌اش پیدا می‌شود. ‌ كسری، وحید و پیمان بهت‌زده بودند؛ خبر سنگین‌تر از آن بود كه هنوز بشود به شكستن بغضی هضمش را آسان‌تر كرد.

<چی شده؟> پاسخ فقط یك كلمه بود: <مهران> و این كلمه در لحظه‌ای چرخید و چرخید و چرخید و تمام تحریریه را در برگرفت تا بالا‌خره بغضی شكست. فكر كنم اول از همه سرگه بود كه بغضش شكست و این یعنی كه باید فاجعه را باور كنیم. ما شاید بتوانیم فاجعه را باور كنیم، اما آیا سارا هم می‌تواند؟ نمی‌دانم در چنین وقت‌هایی چه باید كرد یا چه كاری از دست آدمیزاد بر می‌آید، جز تسلا‌یی كه می‌دانی از سنگینی مصائب او هم نمی‌تواند پر كاهی كم كند اما چه می‌شود كرد جز همین تسلی و جز آرزوی صبر و شكیبایی بیش‌تر كه آرزویی محال است.

(6)
سید مهران به مرگ لبخند زد - هادی حیدری

این لحظه‌های بی تو كه تكرار می‌شوند
غم‌ها درون سینه تلنبار می‌شوند

تنها نه من كه عقربه‌ها نیز مثل من
از گردش بدون تو بیزار می‌شوند

وارد اتاقی می‌شوم كه مهران آرام گرفته است.پتو را از روی صورتش كنار می‌زنند. كنج اتاق ایستاده‌ام. بگذارید چهره او را برای آخرین بار ببینم.چقدر آرام خوابیده است. این حجم شكوهمند، چه صبورانه، مرگ را در آغوش گرفته است.تمام خاطرات مشتركم با مهران از روبه‌روی چشمانم می‌گذرند.

قرار بود با هم كاری مشترك را شروع كنیم كه تصادف، میانش فاصله انداخت.یادش به خیر آن روزی كه به بیمارستان رفتیم برای عیادتش. ‌ می‌گفت لحظه تصادف، تمام گذشته‌اش را در ذهن، مرور كرده. می‌گفت خدا فرصتی دوباره به او داده است.حالا‌ كه روبه‌روی پیكر بی‌جانش در اتاق ایستاده‌ام، مویه‌های سارا جگرم را آتش می‌زند.

تمام صحبت‌هایش، برداشت‌هایی است كه در این سال‌های آشنایی‌ام از مهران داشته‌ام.آرام، صبور، همراه، خلا‌ق و مهربان.دلم می‌لرزد. برای سارا نگرانم كه چگونه غم تنهایی موجودی به مهربانی مهران را می‌خواهد تحمل كند؟!

هق‌هق گریه‌ها، امان نمی‌دهد.مویه‌های ساراست كه روحم را می‌فشارد. لحظه‌ای كه می‌گوید مهران برای آخرین بار وضو گرفته تا نماز بخواند. زمانی كه از سارا به خاطر زحمت‌هایی كه در دوره بیماری‌اش تحمل كرده، عذر خواسته است. ‌

چه حالی دارد سارا وقتی كه می‌گوید موهای مهران را شانه كرده و به او عطر زده است.لحظه‌ای كه می‌گوید مهران حتی از سارا خداحافظی كرده است.حالا‌ همه چیز تمام شده است. هرقدر كه گریه كنیم، مهران نمی‌خندد.چهره‌اش را دوباره نگاه می‌كنم. ‌ او به مرگ لبخند زده است!

(7)
سرآسیمه آمدیم، اما تو نبودی - كسری نوری

برای خداحافظی با جهان
خیلی دور نخواهم شد
از همین جا كه هستم ، می‌گویم:
خدا... حافظ

واژه‌ها یاری نمی‌كنند. عصا می‌خواهند كه برخیزند. نهیبم می‌زنند كه آخر بی‌انصاف این چه خواسته شومی است؟ از ما می‌خواهی در مرثیه مهران پشت هم صف بكشیم؟!مگر نمی‌دانی مهران یعنی مرثیه، یعنی بغض، یعنی شیون؟ مهران یعنی وداع با مهربانی، از دست دادن رفاقت و خوبی؟!

آی مهران! مهران! چه كردی با ما؟ توی پاك و بی‌آلا‌یش، توی نشانه خلوص و عشق‌ورزی چطور اینگونه خودت را از ما دریغ كردی؟

مهران! رسم معرفت نیست اگر فكر كنی حالا‌ كه ما را جا گذاشتی و رفتی، برایمان عزیز شده‌ای! نه پسر خوب! اگر ذره‌ای، فقط ذره‌ای انصاف در وجودمان باشد، باید در فراقت چنان شیون كنیم كه دل آسمان بلرزد. برای تو كه با همه دوست و مهربان بودی.برای تو كه هیچ‌گاه بد كسی را نمی‌خواستی و نمی‌گفتی، برای تو كه حتی اگر معترض هم بودی، اعتراضت دل‌آزار و پردوام نبود!

مهران! در آن سه‌شنبه لعنتی، وقتی سراسیمه به خانه‌ات رسیدیم، اما دیر؛ و تو آسوده خوابیده بودی با آن چهره پاك و معصوم، چشم به در اتاقت دوخته بودم و فكر می‌كردم الا‌ن با آن خنده همیشگی در را باز می‌كنی و به این شوخی لعنتی پایان می‌دهی. مهران وقتی سارا به من گفت روزی كه بعد از آن تصادف تو را به اتاق عمل می‌بردند و تو می‌گفتی هیچ تعلق‌خاطری به این دنیا نداری، نمی‌دانی چقدر حسودی كردم.

راستی مهران از این به بعد وقتی برای ترجمه متنی گیر كردیم تو را از كجا پیدا كنیم كه مشكل‌گشا باشی، وقتی یادداشت و تحلیلی درباره تحولا‌ت بین‌المللی خواستیم چطور به تو بگوییم تا فی‌الفور مطلبی پرمغز و شیوا بنویسی وقتی ... راستی وقتی دلمان تنگ شد و بهانه‌ات را گرفت چه كنیم...؟

(8)
دریغ... - عطاء الله مهاجرانی

مهران قاسمی سكته كرد و تمام شد. طعم تلخی از مرگ بر زبانم و ذهنم نشست. او تازه در آغاز بود. در دوره‌ای كه برای اعتماد ملی مقاله می‌نوشتم، رابط من با روزنامه بود. در تبادل ایمیل‌ها از هر دری سخن می‌گفتیم.

یك بار درباره <بچه‌های خیابانی در تهران> اطلا‌عات درجه اولی برایم فرستاد. ترجمه كتابی درباره مولا‌نا را برایم فرستاد. روان و خوشخوان ترجمه كرده بود. مقاله‌هایش هم همیشه حاوی نكته‌ای بود كه نشان می‌داد، پیش از نگارش به خوبی درباره موضوع اندیشیده است.

چه آسان و ناهنگام مرگ فرمان ایست می‌دهد. اگر این باور نبود كه مرگ پرواز است. تن ما، دانه‌ای است كه در دل خاك فرو می‌رود و: كدام دانه فرو رفت در زمین كه نرست؟

اگر این باور نبود، هیچ چیز به تلخی مرگ نبود. در چنین مرگ‌های تكان دهنده‌ای انگار از تسلیت هم كاری بر نمی‌آید. چگونه می‌توان تسلیت گفت. وقتی سرو سبزی بر خاك می‌افتد.

(9)
سید مهران، سید مهران بود - رضا انصاری راد

صفحات بسته شده اما مطالب یك صفحه به تیغ سلیقه صاحب‌عله (مدیرمسوول) گرفتار آمده بود. عدم رغبت به از سرباز كردن صفحه از یك طرف و از سوی دیگر تعجیل حروفچین كه باید پیش از ساعت 10 شب به منزل می‌رسید و مضاف بر همه اینها تنگناهای چاپخانه، شرایطی را آماده كرده بود كه اندك چاره‌اندیشی كه در حالت عادی در خود سراغ داشتم را هم به محاق برده بود.

در این شرایط فقط می‌توانستی به یاد مهران بیفتی. زیرا گرمی و صمیمیتش برای به یاد آوردنش كار را بسیار آسان می‌ساخت. وقتی به یادش افتادم به راحتی حروفچین و مترجم را فرستادم رفتن حتی می‌توانستم صفحه‌آرا را هم مرخص كنم چون مهران می‌آمد. حتی با وجودی كه هنوز به مهران زنگ نزده بودم اما آخرین تلفن چاپخانه را كه تا آن وقت به طاق می‌كوبیدم، جواب دادم و قول دادم سر وقت خروجی را برای چاپ بفرستم. به مهران زنگ زدم، صدای مردانه اما گرمش از پشت خطوط تلفن جوابم را داد، مشكل را گفتم، مثل همیشه اول مشكل در مقام حرف برایم آسان كرد و بعد قول داد تا یك ساعت دیگر خودش را برساند. می‌دانستم یك ساعتش، یك ساعت نیست اما مطمئن بودم. می‌دانستم همین كه برسد، به اندازه چند نفر كار خواهد كرد. به سنت‌اش عمل كرد، به جای یك ساعت دیگر 2 ساعت و نیم بعد رسید. اما همین كه رسید، به اینترنت وصل شد و با توجه به دیگر مطالب یكی از موضوعات همیشه آماده ذهن‌اش را پی گرفت، بلا‌فاصله مطلبی از ادوارد سعید را پرینت كرد و گذاشت جلویش. همزمان ترجمه و تایپ می‌كرد. كاری كه تنها از مهران ساخته بود. غر نمی‌زد، آیه یاس نمی‌خواند، ناز و كرشمه دست‌اندركاران فرهنگ را نداشت. در كار زمخت بود اما به عنوان دوست لطیف و مهربان. او بود كه به جمله <پشت ستاره جلبی‌اش قلبی از طلا‌ دارد> جدیت بخشیده بود. در آخر تنها می‌گویم كه او سنت‌اش این بود كه همیشه سر قرارهایش دیر حاضر شود، اما چرا این بار نه‌تنها دیر نكرد كه خیلی پیش‌تر از نوبت‌اش رفت. من هنوز منتظرش هستم.

(10)
دیگر كسی خواب این روزنامه‌نگار را نمی‌پریشد - مسیح علی‌نژاد

بخواب مهران، بخواب برادر نازنینم كه این روزها خواب آرام بر تو و كسانی كه بی‌وقفه كار كرده‌اند و نوشته‌اند و اندیشیده‌اند و بی‌دریغ بخشیده‌اند، حرام بود گویی. بخواب روزنامه‌نگار جوان كه دیگر كسی خوابت را نمی‌پریشد. بخواب برادر خوبم كه در تمام این سال‌های كار در روزنامه‌های بی‌قرار و نا‌امن، شاید هرگز چنین با قرار و امن سر به زمین نگذاشته‌ای.

بخواب مهران، اما خیالت راحت كه خواب را بر مهربانت حرام كرده‌ای. سارا را می‌گویم. نازنین‌همراهت را می‌گویم كه به جز سقف آن خانه اجاره‌ای، سقف تحریریه و سقف خانه دیجیتالی‌تان در همین وبلا‌گستان هم مشترك بود. آرام بخواب عزیز، اما خیالت تخت كه سارا دیگر آرام نمی‌خوابد. كی گفته كه سلا‌م من و ما تسلا‌ی خاطر است برایش؟ كی گفته آن همه یارانی كه گرد هیبت بی‌جان تو در خانه كوچكت حلقه زده‌اند را یارای دلداری‌دادن سارا است؟

بخواب نازنین‌برادرم كه من یكی هرچه كردم جسارت گفتن حتی یك كلمه كوتاه به سارایت را نیافتم. آرام بخواب و نبین كه سارا را در <آستانه فصلی سرد>، چه می‌شود. بخواب و باور نكن كه روزی سارا بر پاهایش به همان استقامتی كه با تو راه می‌رفت، راه برود حتی اگر صدای خنده‌هایش گوش فلك را كر كرد، به دل نگیر، چه كه هیچكس اگر نداند تو خوب می‌دانی كه دلی را هم اینك برده‌ای با خود و آنچه مانده، دلی له‌شده است كه از این پس نقش بودن و ماندن را خوب بازی می‌كند.

و تو سارای نازنینم! می‌دانم كه روزی صدای خنده‌هایت از خنده‌های من بلندتر می‌شود، می‌دانم چنان با قدرت و درایت خواهی خندید كه تمام مردان و زنان همراهت را جرأت آنكه غمگین بپندارنت نخواهد بود. می‌دانم كه مستانه بر رندی زمین و زمان می‌خندی و می‌گذاری عالم و آدم رویشان كم شود از تاب بلندت. می‌دانم كه از این پس دل كوچكت، گاهی چنان سنگین می‌شود كه در خانه جا می‌گذاری تا مبادا كسی بیرون خانه قدرش نداند. می‌دانم كه می‌دانی رسم این زندگی لا‌مروت را و تو هم خوب یاد می‌گیری سر به دیوار خانه كوفتن را و بیرون خانه، هیچ به روی خود نیاوردن را.

لعنت به من كه كلمه‌هایم یخ زده و از دهانم بوی مرگ می‌آید انگار. آخر دور باشی و باز كنی این صفحه مضحك دیجیتالی را و ببینی عزیزانت همه برای مرگ دوست نازنینی مرثیه و مویه سر داده‌اند، دستت به هیچ جایی هم بند نباشد كه زار بزنی، آن‌وقت كلمه كجا بود برای دلداری؟ كلمه كجا بود برای كشیدن ناز رفیقی كه می‌دانم به گاه غم چنان سرشار می‌شود از قدرت كه ما را به دلداری دادن از سوی او نیاز افتد، عكس‌های روز آخر آمدنم به این خراب‌شده را دوره می‌كنم و توان نگاه كردن به چشم‌هایت را ندارم سارا... عكس آن پارتی كذایی كه برای خداحافظی‌ام به راه‌ انداختید را نگاه می‌كنم و تاب نگاه كردن به چشم‌های تو را ندارم سارا...

(11)
سید مهران... مهربانی... زیبایی... عشق... سادگی.... رخت بربست - جواد دلیری

ناله‌ای می‌شنوم
كز اثرش می‌سوزم
گویا در قفسی مرغ گرفتاری هست...
از مرگ نوشتن. بس است. مرگ، سرنوشت است اما از سرنوشت نوشتن، بس است.از مرگ نوشتن، سخت است. از مرگ مهران نوشتن، سخت‌تر. سخت‌تر از آنكه فكر كنیم. از چه چیزی باید نوشت كه روحش آزرده نشود. مهران عزیز، معمولی نبود كه معمولی برایش بنویسیم.نام مهران مهربان را آن روزهایی شنیدم كه هنوز ندیده بودمش، آن روز كه مهران، آنچنان از جواد ندیده در برابر منتقدانش دفاع و حمایت می‌كند كه وقتی شنیدم لحظه لحظه در انتظار دیدنش بودم تا سپاس گویم، مهربانی‌اش را. ‌

اما، زمانه دیری نگذشت كه قسمت، آن شد كه در اعتماد ملی همكار او شوم. آنجا بود كه من پرتقصیر آنچنان از مهران دوست‌داشتنی زیبایی دیدم، كه نه‌تنها یكبار كه بارها و بارها او را و زیبایی‌اش را ستایش كردم.

آری! از مرگ نوشتن. بس است. از مرگ نوشتن، سخت است. از مرگ مهران نوشتن، سخت‌تر. مهران مهربان آنچنان ساده رفت كه باید برای او ساده نوشت، ساده گفت كه او آنگونه نبود كه ما می‌دیدیمش، او دنیایی بود از زیبابی كه، تنها شاخ و برگی از آن را می‌دیدیم. باورمان نمی‌شود... مهران... مهربانی... زیبایی... عشق... سادگی.... رخت بربست.روحش شاد، راهش پرپرتو.

(12)
سید مهران ما متمایز بود - محمد جواد حق‌شناس

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه بود
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

آن شب غمناك و وهمناك سرد دهه سوم آذرماه، وقتی همكارمان آقای فتحی با شرم و حیای خاص خود همراه با هراس خبر آورد كه <مهران روبه‌روی روزنامه تصادف كرده است>، نمی‌دانستم كه با آغاز یك قصه زودگذر اما بسیار تلخ روبه‌رو شده‌ام. دوان‌دوان به خیابان رفتم، مهران را دیدم كه بر زمین نشسته است و از حادثه تصادف سخت گیج شده است. در آن لحظات ترس و اضطراب، مدام جویای همسر مهربانش سارا معصومی را می‌گرفت و آقای قربانی دیگر همكارم به او می‌گفت <مگر یادت نیست او ساعت 5 از روزنامه رفت> و او با لبخند معصومانه‌اش كه كمتر زمانی از لبش محو می‌شد و با ادب همیشگی كه گویی قسمتی از تربیت وجودیش شده بود، عذرخواهی می‌كرد و دیگران را به آرامش دعوت می‌كرد كه اتفاق خاصی نیفتاده است. آن شب به وسیله آمبولا‌نس امداد به بیمارستان فیروزگر منتقل شد، رفتارش در بیمارستان تعجب پزشك معالج را شدیداً برانگیخته بود، براساس یافته‌های تشخیصی زانوی پای چپ او خرد شده است و پزشك سوال می‌كرد چرا او با این وضعیت فریاد نمی‌كشد؟! و مهران با تمام وجودش درد را می‌بلعید و عرق می‌ریخت؛ اما كمتر كسی این را می‌دانست فقط همسرش بود كه می‌گفت او خیلی صبور است.

در آن لحظات پردرد و التهاب وقتی از همسرش خواستم كه خوب است به خانواده مهران خبر دهی و یا برای ایام استراحت او پس از عمل همفكری می‌كردیم كه به علت وجود پله‌های زیاد از منزل مسكونی خوب است برای روزهای اول به خانه پدری مهران منتقل شود، با مخالفت و سرسختی عجیب و غیرقابل هضم مهران روبه‌رو شدم كه به هیچ‌وجه حاضر نبود این اتفاق بیفتد؛ چون سخت نگران حال پدر بود چون كه به‌تازگی عمل قلب كرده و نباید موجب ناراحتی او بشود. نزدیك به دو سال است كه مهران را می‌شناسم. در این مدت دریافتم این بود كه، بزرگی روح و متانت رفتار و ادب گفتارش، او را به چهره‌ای دوست‌داشتنی و محبوب در میان اصحاب مطبوعات بدل ساخته است. در اكثر اوقات وقتی نیاز به مشورت و همفكری داشتم، یكی از كسانی كه مورد مشورتم قرار می‌گرفت، او بود و این نه‌‌تنها به دلیل ویژگی‌های شخصیتی‌اش بود بلكه احاطه‌اش بر دانش روزنامه‌نگاری و تسلط بی‌نظیرش بر حوزه بین‌الملل و صداقتی كه همواره او را در میان همگنانش متمایز می‌ساخت و از او چهره‌ای امین و آینده‌نگر ساخته بود.

در این روزهای حادثه و اضطراب بیشتر با این ویژگی‌ها آشنا شدم. این دوست بی‌آلا‌یش كه به گمانم علی‌رغم سن كم‌اش، یكی از استوانه‌های كار مطبوعاتی كشور به‌ویژه در حوزه تخصصی‌اش به شمار می‌آمد و آینده‌ای بسیار درخشان در انتظارش بود، علا‌وه بر اینكه روزنامه‌نگاری توانا و مترجمی كم‌نظیر بود، انسانی وارسته، محبوب، پركار، كم‌حاشیه و دقیق بود كه با لبخندی همیشه بر لب و نگاهی امیدوارانه به آینده، دارای اصولی روشن در كار، زندگی و رفاقت نیز به شمار می‌آمد. ... و حوالی عصر روز سه‌شنبه وقتی كه تلفن دوست خوبم كریم جعفری را پاسخ گفتم، به جای صدای آشنای كریم، گریه او را شنیدم كه بی‌امان می‌گفت، بدبخت شدیم دكتر... بیچاره شدیم دكتر... و هر چه من فریاد می‌كشیدم كه چه شده؟ چرا گریه می‌كنی؟ او بود كه نمی‌توانست پاسخ بگوید و های‌های گریه او و كلمات متقاطعی كه از تلفن شنیده می‌شد، سخت مرا متوحش كرد <مهران پر كشید> بود؛ خبری كه شنیدنش همچون پتكی گران توسط دوستی دل‌نگران بر سرم نشست.

خدای من درست می‌شنوم؟ باورش سخت بود!! گیج و سرگردان، مضطرب و حیران به سوی خانه مهران تغییر مسیر دادم. امیدوار بودم كه خبر ناراست باشد، اما حال و هوای كوچه نادر و دیدن بچه‌های روزنامه كه باید در این ساعت روز، همه در روزنامه باشند مرا با این واقعیت تلخ بیشتر آشنایم كرد. وارد خانه شدم، مهران در اتاق خوابش آرام به خواب رفته بود. سارا می‌گفت كه قبل از ظهر به حمام رفته است و آماده برای نماز ظهر و عصر بود كه خواب كوتاهی می‌رود و پس از بیدار شدن از رفتنش می‌گوید و آینده پس از مرگش آن هم با لبی خندان، روحی آرام، لحنی سرشار از شوخی و عزمی جزم برای پر كشیدن و انتخاب دیار هستی برای زندگی ابدی. او رفت و ما را در غم نبودنش تنها گذاشت. این سوگ بزرگ را به خانواده بزرگوارش به ویژه همكار خوبمان سارا معصومی كه می‌دانم ناباورانه با این ضایعه باورنكردنی روبه‌رو شده است تسلیت می‌گویم و از خداوند بزرگ برای همسر، پدر، مادر، تمامی بستگانش، دوستان مهران و به‌ویژه همكاران خوبم در روزنامه اعتماد ملی كه سخت سوگوارند، شكیبایی آرزومندم. یاد و خاطرش گرامی باد. خداوند ما را در باور این حادثه هولناك و تسلیم شدن بر خواستش یاری دهاد.


(13)
یاد سید مهران مهربان ما - سرگه بارسقیان

راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود ‌
بسته شد آغوش تابستان ؟ خدایا زود بود ‌
فریدون مشیری

چه مهربانانه رفت مهران ما و چه ناگوار است ناگه رخت بدرقه‌كنندگان بر تن كنی و پرواز پرنده را نظاره‌گر شوی كه در مرام ما پرندگان هم مردنی نیستند و پرواز هم ستودنی نه. چه كس را یارای دوری از یاران است كه ناباورانه تكلیف رجعتشان را بردوش خم شده از غم ما می‌گذارند و آنكه مهر تایید می‌زند بر خبر هجرت دوست، اشكی است روان از گونه و صدایی خفته در حنجره‌ای خسته از صدا زدن؟ <چه كسی خبر مرگ مرا با تو خواهد گفت؟> این رسمش نبود <برادر...> بسیار چرخ‌ها باید می‌زد این آفتاب بر حلقه سر تو و <سارا> تا... خدایا زود بود. آنقدر زود كه دلتنگی‌ات كه گفته بودی دلم برای سرگه تنگ شده و دلمردگی‌ام كه گفته بودم سه‌شنبه شب می‌روم به دیدنش و سه‌شنبه ظهر رسیدم بر بالینش طاقت آن چند ساعت را نیاورد. یك عمر دیر می‌رسیم و زودتر از آنكه دیر شود، عمرمان از دیرپایی می‌ماند.

هنوز خنده ملیح همیشگی‌ات را از یاد نبرده‌ام كه حاضر بر سر كیك تولدت گفتم ان‌شاءا... شمع سه رقمی بذاری؛ ولی از سی عبور نكردی. این هم مردن مثل <چه گوارا> بود؛ جوان و نابهنگام. چرا وقتی در اتاقت گفتند آرمیده‌ای و كبودی صورتت آسمان دل ما را كبود می‌كرد روی در عكس چه گوارا مجال رفتنم نداد؟ چقدر باید بگذرد تا مهرانی پدیدار شود كه از حسن اخلا‌ق و نبوغ زبان دانی‌ات - چه زبان فرنگیان و چه زبان فرهنگیان-!آنقدر غرق كارت كند كه سارا بگوید <بچه‌ام شب‌ها بیدار می‌مونه و هی كار می‌كنه> و چه اصرار جانكاهی كه <حالا‌ كه باید عصا به دست بگیره و خونه‌نشین ‌شه، بذار قلم به دست بگیره و از بی‌حوصلگی در بیاد.>

مهران بیدار شو؛ چه كسی این همه كار را انجام می‌دهد و چه كسی می‌تواند انجام دهد كه چون تویی نادر بود و نایاب؟ چه كسی كار ناكرده‌مان را به انجام می‌رساند كه فرجامش اگر هجرت توست انجامش را چطور بتوانم؟ زود و نابهنگام رفتنت را لا‌اقل برادر چگونه رخت <باور> بر تنش كنیم.

مرگ هر چقدر هم نزدیك، خاك هر چقدر هم تاریك ما آدمیان ناموخته این رسم باور مرگ را و نخواهیم آموخت باور مرگ یاران را؛ چه آنكه یاد یار مهربان مهران بر دلمان زنده و نامش تا پیوستن به او پاینده است.

(14)
سید مهران «جهان» رفت - حجت‌ سپهوند

چه باور تلخی، دیگر مهران قاسمی را هرگز نخواهیم دید و درست در همین لحظه‌هاست كه شاعر با شعرش به سراغت می‌آید و آتشی در وجودت دوباره زبانه می‌كشد... سپیده‌دم كه بیاید اولین روز، روزهای بی‌مهران را سپری خواهیم كرد. نمی‌دانم تا به حال پیش آمده كه به <گل> بنشینید؛ بله شما را می‌گویم و حالا‌ خودم را می‌بینم كه به <گل> نشسته‌ام، آدم كه رفیقش را از دست می‌دهد همین‌طور می‌شود. روزگار كند پیش می‌رود و انگار همه چیزت را از دست داده‌ای؛ مهران كه تمام مهربانی‌اش در پهنای صورتش جاری بود، هرچه بود در همین صورتش خلا‌صه شده بود، صورتی كه سیرت بی‌نقصش را برای ما آشكار می‌كرد. این بغض لعنتی هم كه امان نمی‌دهد... تحریریه روزنامه در سكوتی رویایی فرو رفته و بچه‌ها با نگاهی دزدیده به میز مهران قاسمی نگاه می‌كنند و تحمل این دیدار را ندارند و باز هم سر در گریبان می‌كنند و این بار هم مهران است كه با همان صورت زیبایش به پهنای همان مهربانی‌اش رو به همه خوبی‌ها به بچه‌ها نگاه می‌كند و لبخند می‌زند و شاید او هم این بار این شعر را برای ما باز می‌خواند: ‌ <سپیده كه سربزند روزهای بی‌مرا آغاز خواهید كرد.>

(15)
خوابیدی بدون لالایی و قصه – محدرضا یزدان‌پناه

غسل دادن تن زخمی مهران و شستن چهره خندان او را با چشمان خود دیدیم؛ پیکر بی­جانش را بر روی شانه­هایمان گذاشتیم و لا اله الا الله گفتیم و با دستان خود در خاک گذاشتیمش تا تنها باور کنیم که او دیگر نیست...

تا تنها باور کنیم که این دنیا دار گذاشتن و گذشتن است...تا باور کنیم که سرنوشت همه ما مانند اوست و چه سعادتمندند آنان که این چند روز فانی را آزاده می­زیند و سر بندگی در پیش دیگر بندگان خدا فرود نمی­آورند...
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب، بی­درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی­بینی
توی خواب گلای حسرت نمی­چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی­سوزونه
جای سیلی­های باد روش نمی­مونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه‌ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی­تونستی بمونی

دلتو بردی با خود یه جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه

می­دونم می­بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره...

(16)
مرگ در همین نزدیكی است- كریم ارغنده‌پور

عصر امروز با دریافت پیام های کوتاه متوالی از دوستان، خبر کبود رنگ مرگ مهران قاسمی -همکار خوب روزنامه نگارمان- را دریافت کردم. باورش به سختی ممکن بود. هنوز در مرحله انکار و ناباوری هستم. او آنقدر جوان بود که خبر ایست قلبی اش را نتوان به راحتی پذیرفت. تنها چیزی که می توان گفت این است که مرگ بیش از آنکه انکار بودن عزیزی باشد، باور حقیقت جاودانگی اوست.

(17)
چهره ات به مرگ خو نمی کند- مازیار خسروی

مرگ علت نمی خواهد، بهانه نمی خواهد. زندگی است که بی بهانه نمی پاید. در چهره ات هراس مرگ نبود. پیشانیت همان پیشانی همیشگی، گونه هایت گونه های همیشگی، دستهایت...

منتظر بودم چشمهایت را باز کنی ناگهان. منتظر بودم کمر راست کنی دوباره و در چشمان بهت زده مان خیره شوی که: دیدید دوباره مهران سر به سرتان گذاشت!لبهایم را به پیشانیت ساییدم. انگار خوابیده بودی، انگار خوابیده بودم. چهره ات به مرگ خو نمی کند.بر شانه ام که فرود می آمدی به سوی ارابه مرگ... به عزت و شرف لا الاه الالله...مرگ سرزده می آید. مثل دوستی صمیمی که دعوت و اجازه نمی خواهد.ناگهان از در وارد می شود که: بیا با هم روی برف ها قدم بزنیم، بیا مهران، دستم را بگیر. می دانم که نمی ترسی.نمی خواهم به خاطره ها فکر کنم. حالا نه. تنها چهره ات را مرور می کنم، پلک های بسته ات را، آرامش پیکرت را...
بخسب، بیارام، پرواز کن؛ دریا نیز می میرد.

(18)
برای مهران قاسمی که نامردی کرد و زودتر رفت- ساسان آقایی

از دیشب گوشم را پر کرده،مدام می خواند؛«خوابیدی بدون لالایی و قصه،بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه» و تصویر مردی ذهنم را پر می کند؛"کمی چاق و زیادی دلنشین" که جز به "خنده" لبش نمی شکفت.همیشه فکر می کردم که "مهران" این همه لبخند را از کجا می آورد،می گذارد گوشه لبش و تماشایی می شود.حالا اما از دیشب فکر می کنم که آخرین خنده ی او چه قدر دردناک است برای ما و چه شانسی دارند این فرشته هایی که او را با خود می برند.حتمن آن ها هم تعجب می کنند که چرا این مهران ما،تنها آدمی از این دنیای فانی و ایران دردزاست که همیشه می خندد و برخلاف این همه آدم عبوس و غمگین و عصبانی که هر روز این جا را ترک می کنند به مقصد آن دنیا،چرا این یکی نشانی از زخم های دنیوی را ندارد!نمی دانم،مهران دردها و غم هایش را کجا و چگونه حل می کرد،انگار اصلن یک راه حل ویژه و اسرارآمیزی یافته بود که بتواند بر هر ناخوشی و اندوهی پیروز شود و به چهره اش که بنگری،تو هم امیدوار شوی.از برای همین امیدواری بود،شاید که دیشب در راه رفتن به خانه اش امیدوار بودم،همه ی مان را گذاشته باشد سرکار تا کمی تفریح کند گرچه مدتی بود،آن شیطنت زیرپوستینش کم تر مجال می یافت.رسیدم به درب آن خانه،هوا چنان سرد می نمود که خون در جریان رگ هایت هم یخ می زد،بادی چنان سوزاننده می وزید که در حال حرک خشک می شدی و اما مهران با لبخندی بر گوشه ی لبش رفته بود.سکون و سکوت دهان ها،رنگ سرخ چشم ها و هق هق و های های بلند،همه جمع بودند تا باور کنی که رفته و نه تنها "سارایش" که همه ی ما دوستانش را تنها گذارده.آن وقت حقیقتن نگاه کردن به سارا جرات می خواست،به دختری که خیره مانده بود به نقطه ای و شاید در آن،دو سال پیش تر را می دید؛خودش را در لباس عروسی و مهران را در جامه ی دامادی،صدای بوق ماشین ها و هلهله ها و مبارک بادها.نه؛من توان زل زدن در چشمان خیره شده او را نداشتم،جرات نزدیک شدن به کالبد مردی که با لبخند آرامیده بود و آن همه طنین بلند اشک هم بیدارش نمی کرد.بغضم شکست و از این همه تلخی فرار کردم اما به کجا؟یاد "رفیق" دوست داشتنی هیچ کدام مان را رها نمی کند.او را حالا می بینم در ژرفای ابرهای تیره و تار زمستانی،دارد می خندد و می رود و کسی چه می داند؛شاید بر اشک های ما تبسم می کند.

(19)
مهر آن «مهران» - مراد ویسی

مهران از فعال‌ترین و پیگیرترین بین‌الملل نویس‌های مطبوعات ما بود. مگر چنین ویژگی چه اهمیتی دارد كه امروز در غم از دست‌دادن مهران از آن بنویسیم؟ برای من كه خود از همین خیل بوده‌ام، فعال بودن و پیگیربودن در حوزهء روابط بین‌الملل و سیاست جهان معنای خاصی دارد و درست به همین دلیل است كه تداوم و پشتكار مهران و امثال مهران را باید در این وادی ستود.
واقعیت آن است كه خواندن صفحات بین‌الملل در روزنامه‌های ما نیاز به شارژكردن خبر دارد و این زحمت نویسنده را در این حوزه مضاعف می‌كند. انتخاب خوانندهء ایرانی، نخست سیاست داخلی و اقتصاد و ورزش و حوادث است و اگر وقت و حوصله‌ای ماند، نیم نگاهی به اخبار جهان می‌كند. بدتر آنكه اگر در روزنامه‌ای اخبار حوزهء سیاست خارجی از حوزهء روابط بین‌الملل جدا شده باشد، شمار این خوانندگان اندك نیز كم‌تر از پیش خواهد شد.

در چنین شرایطی و با وجود عنایت اندك سردبیران یا شورای سردبیری روزنامه‌های ایران به اخبار بین‌الملل كه گاه با آگهی‌های پرتاب شده از سایر صفحات نیز مزین می‌شود، بالاكشیدن صفحهء بین‌الملل و راغب‌كردن خواننده به توقفی در آن و خواندن تحلیل یا گزارشی خواندنی در آن، رنجی است كه هم زحمت مهران و مهران‌های ما را نه دو چندان بلكه گاه صد چندان می‌كند و هم از دیگر سو، هنری است متكی به دانش اندوزی و ممارست در این حوزه، و این چنین است كه ماندن و نوشتن در این وادی، پشتكار و علاقه‌ای می‌خواهد كه مهران ما در این سالیان اخیر مدام و پیوسته - و در كنار همسر محترمش كه او نیز از نویسندگان و فعالان این حوزه است- از آن برخوردار بود.

بین‌الملل نویس‌های ما امروز یكی از فعال‌ترین و پیگیرترین یاران خود را از دست دادند. رحمت خدا بر آن یار متواضع كه ممارست و پشتكار را با حسن خلق و مهر و تواضع در هم آمیخته بود و كمك فكری به همكاران از برجسته‌ترین خصایل او بود. خصلتی كه او را در بین ما به روزنامه‌نگاری فهیم، مهربان و دوست داشتنی تبدیل كرده بود و مهر مهران را بر دل‌ها افكنده بود، و صبر و شكیبایی همراه همسر و خانواده عزادارش باد كه در این غم، خیل روزنامه‌نگاران با آنانند...

(20)
لبخند مهران-سید محمد عاملی

مرگ غريب‌ترين رويداد دنياي ماست؛ در عين حال شايع‌ترين. قطعي‌ترين وجه اشتراك ساكنان كره خاكي مرگ است و ميرايي. اين يعني اينكه عام‌ترين تجربه بشر مرگ است؛ عجيب آنكه هرگز به آن عادت نمي‌كنيم. هرچه به ما نزديك‌تر باشد، ناممكن‌تر مي‌پنداريمش و باورنكردني‌تر. ابتدايي‌ترين واكنشمان به مرگ عزيزان و آشنايان ناباوري است و از آن بالاتر نزديك‌ترين مرگ را - مرگ خودمان را - هرگز باور نمي‌كنيم؛ گرچه بارها ديده‌ايم چه بي‌صدا و ناغافل از راه مي‌رسد.

براي من درباره مرگ، شگفتي ديگري نيز هست و آن سوگواري براي «رفتگان» است. اين سوگواري را من نيز همچون همه تجربه كرده‌ام؛ سوگ ديگران را ديده‌ام و من نيز همچون هركس ديگري كه روزگار بي‌خبري كودكي را بدرود گفته است، بارها به سوگ نشسته‌ام؛ با اين وصف هرگز ندانسته‌ام اين غم، در پي سفر آشِنايي محبوب از كجا به سراغمان مي‌آيد. به سوگ مي‌نشينيم چون دلتنگش مي‌شويم؟ يا دل مي‌سوزانيم؟ دل مي‌سوزانيم براي رفته يا براي ماندگان؛ مايي كه مانده‌ايم بي او؟

هرگز براي بدرود گفتن به كريمخان نرفته بودم كه امروز رفتم. سوگ مهران ... و چه سوگ غريبي بود سوگ مهران ... هرگز نديده بودم همكار-دوستاني اينگونه به پهناي صورت براي از دست رفته‌شان اشك بريزند. غمگين و مبهوت به دور و برم نگاه مي‌كردم؛ آشنايي مي‌ديدم؛ سلام مي‌كردم و به واقع تسليت مي‌گفتم؛ به واقع چون هركه را مي‌ديدم آشكارا خط غم بر چهره‌اش نمايان بود، خطي كه امتدادي دردآور داشت.

وداع باشكوهي بود كه بي‌آلايش بود. آنها كه آمده بودند، براي وداع آمده بودند؛ نه براي رفع تكليف؛ نه براي وظيفه‌اي كه احساس مي‌كردند و نه براي تسلاي خاطر آنانكه با مرگ كسي بازمانده نام مي‌گيرند؛ تسلاي خاطري كه هرگز با حضور در سوگواري رفته‌اي حاصل نمي‌شود. هركه آمده بود براي خودش آمده بود و چقدر چهره آشنا، دوستان و همكاراني كه مدت‌ها بود نديده بودمشان.
يك لحظه نمي‌دانم از كجا تصويري از ذهنم گذشت. نمي‌دانم مهران را ديدم يا جاي خالي او را در اين اجتماع كم نظير روزنامه‌نگاران حس كردم و اينجا بود كه ديگر نتوانستم اشكم را در كاسه چشم نگه دارم و صورتم همچون بقيه خيس شد.
بازهم اين پرسش از ذهنم سرريز كرد كه چرا اشك مي‌ريزم؟ براي مهران كه ديگر پيش ما نيست يا براي خودم كه ديگر مهران را نمي‌بينم؟ درگير اين پرسش‌ها بودم كه بازهم مهران را در ميان جمعيت ديدم ... باور نمي‌كنيد ... بازهم همان لبخند شيرين را داشت و ما همه چهره‌هامان غم گرفته بود...وقتي ديدمش لبخند نرمَش را با لبخندي پاسخ دادم ... اما سري كج كرده بودم به عذرخواهي كه لبخندم به شيريني لبخند او نبود...

(21)
تا مرگي هست زندگي‌اي هم هست - سهام الدين بورقاني
اعتمادملی: سه‌شنبه سرد و تعطيل بود كه آمده بوديم تحريريه تا روزنامه روز بعد را براي انتشار آماده كنيم. در اين هواي برفي همه چيز تق و لق به نظر مي‌رسيد، تا ساعت يك بعد‌از‌ظهر هنوز كسي نيامده بود. نمي‌دانم چرا دائم احساس مي‌كردم كه امروز را نبايد بيايم سر كار. از صبح حس خوبي نداشتم. كم‌كم بچه‌ها آمدند، علي دهقان، جواد دليري و همسرش آزاده محمدحسين، هيوا يوسفي و الباقي بچه‌ها. از اعضاي سرويس بين‌الملل فقط كريم جعفري آمده بود. مثل هر روز يك ليوان چايي دستش نبود. كريم مثل هميشه نبود.

***

مهران قاسمي از زماني كه روبه‌روي همين پل كريم‌خان تصادف كرد، فقط يك بار به تحريريه آمده بود. با پاي در آتل و عصا. از وقتي وارد تحريريه شدم، دائم سرم را برمي‌گرداندم، ببينم آيا مهران امروز مي‌آيد يا نه. نمي‌دانم چرا احساس مي‌كردم كه امروز او را بعد از مدتي خواهم ديد.


در حال مرتب كردن مطالب سرويس بودم كه كريم با‌ شتاب و بي‌محابا وارد تحريريه شد و علي دهقان را صدا زد. احسان مهرابي پشت كامپيوتر مهران نشسته بود. پرسيدم چه شده؟ گفت نمي‌دانم. هر دو بو برده بوديم كه اتفاقي افتاده. علي را كريم به‌سرعت از روزنامه بيرون برد، نفهميدم كجا، اما اينكه هر دو سراسيمه بودند، نشان از آن داشت كه اتفاق بدي بايد افتاده باشد. دوباره مشغول كارهايمان شديم كه اين بار صداي شيون به گوشم خورد. جواد داشت مي‌گفت چه شده است... نزديك‌تر كه شدم، فهميدم چرا امروز علي‌الدوام در فكر مهران بودم.


باري، مهران رفته بود. غزل مرگ او هم سروده شده بود. اما چه مي‌گويم، مگر مي‌توان به‌راحتي از مرگ كسي سخن گفت كه همواره پر‌انرژي و شاداب و به معناي واقعي <زندگي> كرده است. به قول صادق هدايت تا زندگاني نباشد، مرگ نخواهد بود و همچنين تا مرگ نباشد، زندگاني وجود خارجي نخواهد داشت.


و اين همه يعني اينكه مهران <زندگي> كرده بود. او از آن آدم‌هايي نبود كه تكليفشان با خودشان و زندگي‌شان معلوم نيست. هر زمان كه با او هم‌كلا‌م مي‌شدي، سرشار از ايده و ابتكار و انرژي مثبت مي‌يافتي‌اش. همين چند هفته گذشته بود كه با او و پيمان مقدم درباره انتشار چند جلد كتاب تاريخ معاصر صحبت كرديم. اخيرا هم چند كتاب ترجمه و منتشر كرده بود و يكي دو تا هم آماده چاپ داشت؛ و‌ الحق هم كه مترجمي چيره‌دست بود. مهران خوش‌مشرب بود و مهربان. از هيچكس دوري نمي‌گزيد و با همه رفاقت مي‌كرد. حتي آن كسي كه احساس مي‌كردي اگر كارش به تو بيفتد ظرف اندك‌زماني كارش را از سر خودت باز مي‌كني، او مي‌نشست و با طيب‌خاطر و اشتياق تمام خم و چم كار و ريز و درشت آن را با او در ميان مي‌گذاشت.


و اين نكته مثبتي بود كه سبب مي‌شد به‌راحتي حساب او را از بقيه جدا كني. تا به حال نديده بودم كه كسي از او رنجيده باشد و نه كسي را رنجانده بود. مهران قاسمي، دبير سرويس بين‌الملل روزنامه بود و با همكارانش سارا معصومي (همسرش)، كاوه شجاعي، كريم جعفري و احسان ابطحي به رتق و فتق امور سرويس مي‌پرداختند. وقتي پس از شنيدن خبر، همه به اتفاق به منزل مهران رفتيم، سارا معصومي از همه تشكر مي‌كرد و مي‌گفت مهران همه شما را دوست داشت و در اين مدتي كه به دليل آسيب‌ديدگي پايش در منزل بوده، مرتب از دلتنگي‌اش نسبت به دوستان و همكاران مي‌گفته است. كريم كه اصالتاً اهل بوشهر است، مي‌گفت: من برادرم را از دست دادم، در تهران جز مهران كسي را ندارم و بيراه نمي‌گفت. گريه امان كاوه را بريده بود و سارا هم كه ديگر همه مي‌دانيد... مي‌گفت، ديروز از رفتن سخن مي‌گفته و امروز خداحافظي هم كرده...آري از مرگ سخن زياد به ميان رفته است و اين قصه پاياني ندارد. تا مرگي هست، زندگي‌اي هم هست و مهران به واقع <زندگي> كرد.


***


عكس و نوار مشكي، گل و شمع و خرما را كه روي ميز مهران مي‌بينم، دوباره بغضم مي‌تركد. خدايش رحمت كند.


 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007